امروز اولین روزی بود بعد از کنکور ک نه قرار بود بریم مهمونی و نه مهمون داشته باشیم =) صبح ک بیدار شدم ،همه رفته بودن و هیچ کس خونه نبود با خودم گفت : آخیش! بالاخره یه وقتی پیدا کردم ک برای خودم باشم هنوز کتاب رو باز نکرده بودم ک خاله گرام اومد :) و من همچنان با حسرت خیره به کتابی بودم ک حتی ورقشم نزدم و قهوه ای ک سرد شد???? بعد از پذیرایی و درست کردن یه غذای خوشمزه ک به قول برادرجان بدجور هوش از سر میبرد امیدوار بودم به یه دقیقه تنهایی تو اتاقی ک منبع آرامشم منبع
درباره این سایت